فراستخواه: غم بزرگ را باید به کار بزرگ تبدیل کرد | مسیر حکمرانی کارآمد نیست
به گزارش اقتصادنیوز، این روزها بسیاری از ایرانیها از «ایرانِ بدون چشمانداز» حرف میزنند و در یکی از مبهمترین مقاطع تاریخی خود ایستادهاند؛ جایی که انباشت بحرانهای سیاسی، اجتماعی و اقتصادی با ترس از ناامنی و جنگ گره خورده و آینده را از قطعیت تهی کرده است.
در این وضعیت که مسیرها خطی نیست و عدمقطعیتها بر زندگی روزمره سایه انداخته، دکتر مقصود فراستخواه، استاد دانشگاه و جامعه شناس هشدار میدهد: «اگر جامعه عقلانیت به خرج ندهد، ممکن است به وضعیت اردوگاهی برسیم.»
گفتگوی اقتصادنیوز با مقصود فراستخواه جامعهشناس را بخوانید.
****
*این روزها بسیاری از ایرانیها از «ایرانِ بدون چشمانداز» حرف میزنند؛ وضعیتی که به نظر میرسد فقط یک علت ندارد و حاصل انباشت بحرانهای مختلف سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و دیگر رخدادهاست. به همه اینها، تجربه ترس از ناامنی و جنگ را هم اضافه کنیم. از نگاه شما این وضعیت چه تأثیری بر زندگی روزمره افراد و جامعه گذاشته است؟
اگر به کتاب «ما ایرانیان» بنده مراجعه کنید که سالها پیش منتشر شده و فکر میکنم هنوز هم در دسترس است آنجا از شاخصهای مختلفی که از تفاوتهای فرهنگی جوامع وجود دارد گفتم. یکی از این شاخصها جهتگیری درازمدت است؛ یعنی بررسی میشود در میان کشورها و فرهنگهای مختلف، چقدر جهتگیری درازمدت در جامعه وجود دارد و چقدر جهتگیری کوتاهمدت. در جهتگیری کوتاهمدت، مردم معمولاً هدفهای کوتاهمدت تعریف میکنند و دنبال میکنند؛ اما وقتی بحثِ درازمدت میشود، برایشان سختتر میشود.
شاخص دیگری هم داریم به نام «اجتناب از عدماطمینان»؛ یعنی نشان میدهد در چه فرهنگی مردم تا چه اندازه از نااطمینانی گریزاناند، یا تا چه اندازه میتوانند با نااطمینانیها سازگاریِ خلاق داشته باشند و پیش بروند.
توضیح من در همان کتاب این است که اینها «ذات خلقیاتی» یا «ذات فرهنگیِ ثابت» نیست که بگوییم ما ایرانیان مثلاً جهتگیری درازمدتمان همیشه ضعیف است یا اجتناب از عدمقطعیتمان همیشه بالاست و همیشه میخواهیم مسیرهای کاملاً مشخص داشته باشیم.
سیستمها و ساختارهای ما مشکلاتی دارند که جهتگیریِ درازمدت در جامعه کم شده
حتی در مباحث اقتصادی هم میبینیم توسعه اقتصادی، پیشرفت، کارآفرینی و ریسکِ تحولات معمولاً در جوامعی رخ میدهد که قدرت ریسک بالاست و «تحمل ابهام» وجود دارد و افراد میتوانند ریسک کنند و کار کنند و پیش بروند. من نمیخواهم بحثمان به این سمت برود؛ فقط میخواهم بگویم آنچه گاهی به صورت «مشکل فرهنگی» دیده میشود، بیشتر محصول مسیر تاریخی و شرایط نهادی و ساختاری است؛ یعنی نظامهای نهادی، سیستمها و ساختارهای ما مشکلاتی دارند که سبب میشود جهتگیریِ درازمدت در جامعه کم شود.
![]()
مثلاً ایران را با جوامعی مانند مالزی مقایسه کنید؛ آنجا جهتگیری درازمدت بالاتر است و در ایران پایینتر. یا دربارهی ریسک؛ در جامعهی ما متأسفانه مردم دیگر کمتر میخواهند ریسک کنند. در همان کتاب توضیح دادهام که چه علل نهادی، سیستمی، ساختاری و تاریخی سبب شده چنین مشکلاتی به وجود بیاید.
چشمانداز یعنی چه و چرا برای جامعه مهم است؟
حالا برگردم به بحث «چشمانداز». اجازه بدهید بحث را کمی عمومیتر پیش ببرم: چشمانداز یعنی چه و چرا برای جامعه مهم است؟ یکی از راههای چشماندازسازی، توسعه قدرت خیال است؛ یعنی هرچه تخیل خلاق و تواناییهای شناختی، ادراکی و معرفتی در جامعه رشد کند، کنشگران اجتماعی در سطوح مختلف نه فقط نخبگان به معنای محدود از روزنامهنگار و دانشجو گرفته تا پژوهشگر، سرمایهگذار و شهروندان میتوانند چشمانداز آینده را حفظ کنند، داشته باشند و توسعه بدهند.
حداقل دو عدمقطعیت مهم پیشروی ایران است…
من سالها در حوزه آیندهپژوهی کار کردهام. یکی از راههای چشماندازسازی، فکر کردن در فضای سناریوها است. اگر ما بتوانیم سناریویی فکر کنیم، یعنی بدیلاندیش باشیم و چند آلترناتیو را همزمان در نظر بگیریم، آینده را باز ببینیم و دایره امکانها را به روی خودمان نبندیم و از منظرهای مختلف، مسیرهای مختلف آینده را بررسی کنیم.
فضای سناریو معمولاً از تحلیل عدمقطعیتها به دست میآید. عدمقطعیتها یعنی چیزهایی که میگوییم ممکن است چنین شود یا چنان شود و قطعیت ندارد. در آیندهپژوهی، اگر دستکم دو عدمقطعیت مهم داشته باشید، میتوانید با تفکر بدیلاندیش، از ترکیب آنها یک فضای سناریو بسازید و حداقل چهار سناریو را تصور کنید.
از نگاه من حداقل دو عدمقطعیت مهم پیشروی ایران است:
عدمقطعیت اول: آیا «میدان بازی» در ایران «پراگماتیزه» میشود و راهحلهای حقوقی دنبال میشود، یا «رادیکالیزه» میشود و راهحلهای میدانی و سخت دنبال میشود؟
عدمقطعیت دوم: کفه عاملیتها به سمت ابتکارات از پایین میرود یا ابتکارات از بالا؟ یعنی ابتکارها بیشتر از دل جامعه، نهادهای مدنی، صنفی، حرفهای و محلی میجوشد، یا بیشتر از سوی سیاستمداران و نخبگان رسمی و تصمیمگیرانِ بالا میآید؟
هزار راه نرفته در پیشروی ایران است
اگر این دو عدمقطعیت را مثل یک محور مختصات در نظر بگیریم، چهار سناریو به دست میآید. من بر اساس همین دو عدمقطعیت، چهار چارک را اینطور توضیح میدهم:
سناریوی اول (پراگماتیسم + ابتکارات از پایین): من اسمش را گذاشتهام کنترل در شرایط عدماطمینان، آرامش در طوفان، یا با ادبیات خودمان «هزار باده ناخورده در رگ تاک» و «هزار راه نرفته در پیشروی ایران است»؛ چرا؟ چون از یک طرف میدان بازی پراگماتیزه میشود و راهحلهای حقوقیِ خلاق دنبال میشود، واقعگرایی، عقلگرایی، خردورزی و سنجش سود و زیان و از طرف دیگر، جامعه هم فعال است و ابتکارات مدنی، صنفی، حرفهای، محلی و اجتماعی دارد. در این حالت، با وجود همه زخمها، غمها، اندوهها، کشتهها و وضعیت ترومایی، همچنان میشود از چشمانداز پایداری سخن گفت؛ آرامش هست اما نه آرامشِ سکون، بلکه آرامشِ فعال.
سناریوی دوم (پراگماتیسم + ابتکارات از بالا): میدان بازی پراگماتیزه میشود، اما جامعه منفعل است و نگاهها به ابتکارِ نخبگان رسمی و تصمیمگیرانِ بالا دوخته میشود: اینکه فلان مقام چه کند، فلان دولت چه تصمیم بگیرد، فلان سیاستمدار چه موضعی بگیرد. این را یک سناریوی شکننده میدانم: ممکن است در کوتاهمدت کشور نفسی بکشد، اما آن پایداریِ واقعی شکل نمیگیرد.
سناریوی سوم (رادیکالیسم + ابتکارات از پایین): میدان بازی رادیکالیزه میشود و راهحلهای میدانی دنبال میشود، اما جامعه از پایین فعال است، نهادهای اجتماعی کار میکنند و از پا نمینشینند. من برای توصیف این فضا از آن تعبیر استفاده کردم: « باد تندست وچراغم ابتری زو بگریانم چراغ دگری » یعنی در تندباد حوادث زندگی میکنید، اما چراغها دستبهدست میشود؛ یکی مشعل میگیرد، دیگری روشن میکند و این چرخه میتواند امکانِ عبور از وضعیت سخت را بسازد. در این وضعیت، جامعه پرتنش است، منازعات سیاسی وجود دارد و تحولخواهی هم هست.
ممکن است تمامیت ارضی در مخاطره جدی قرار بگیرد و به وضعیت اردوگاهی برسیم
سناریوی چهارم (رادیکالیسم + ابتکارات از بالا): از یک سو فضا رادیکال است و افراطگرایان در نهادها و رسانهها و ابزارهای مختلف به ستیز و جنگ دعوت میکنند، اما از سوی دیگر بخشی از دولت هم ابتکاراتی انجام میدهد. این را «سناریوی قمار سیاست» میدانم: ممکن است جامعه وارد وضعیتی شود که کل کشور و سرزمین و حتی تمامیت ارضی در مخاطره جدی قرار بگیرد، تا جایی که به «وضعیت اردوگاهی» برسیم؛ وضعیتی که در آن نه حقوق معنا دارد، نه دموکراسی، نه اقتصاد، نه زندگی و نه خلاقیت.
![]()
حکمرانی در این وضعیت کارآمد نیست
اما فارغ از اینکه کدام سناریو غالب شود، نکتهی مطمئن این است: ما باید «به جامعه برگردیم و از جامعه مراقبت کنیم». یعنی احیای «امر اجتماعی» نه صرفاً امید بستن به «امر سیاسی». حکمرانی در این وضعیت کارآمد نیست و حتی مشروعیتش را هم از دست میدهد. پس جامعه باید از خودش مراقبت کند: در محله، در ساختمان، در حلقههای همسایگی، دوستی، نهادهای صنفی و حرفهای؛ روزنامهنگاران مراقب صنفشان باشند، دانشگاهیان مراقب دانشجویانشان، مدیران مراقب کارکنان و رفاه و بیمه و امنیت روانیشان. باید نوعی آرامش در طوفان ساخت، نوعی کاتارسیس و تیمارداری اجتماعی.
برای غمِ بزرگ باید کار بزرگ کرد
من از توران میرهادی یاد گرفتم که میگفت: «غم بزرگ، کار بزرگ.» غمِ وضعیتِ جامعه بسیار بزرگ است، اما باید آن را به کار بزرگ تبدیل کنیم: حمایت از کودکان کار، مادران سرپرست خانوار، بیماران صعبالعلاج، و شبکههای مراقبت اجتماعی. اگر فردا وضعیت کشور سختتر یا حتی جنگی شود، این شبکههای مراقبت حیاتی میشود. نمونهاش را هم در یک دوره بحران دیدیم: مردم در خانوادهها و شبکههای دوستی و مکانهای امنتر جمع شدند، از هم مراقبت کردند، غذا پختند، و توانستند روزگار تلخ را تا حدی بگذرانند.
![]()
من به عنوان یک معلم کوچک سرزمین میگویم: مسیرها دیگر خطی نیست، عدمقطعیتها زیاد است، سناریوهای منفی ممکن است رخ دهد هرچند سناریوهای مثبت هم وجود دارد. اما ما باید این دوره سخت را طوری سپری کنیم که بعداً بتوانیم تحلیل کنیم چه کردیم و چگونه از پس آن برآمدیم.
ایران با حروف کوچکاش نوشته میشود یعنی…
در کتاب «کنشگران مرزی» هم از نظریهای گفتهام که می توان به آن اشاره کرد: «رئالیسم عاملانه». رئالیسم عاملانه میگوید درست است وقایعی بیرون از ما هست که در اختیار ما نیست، اما ما هم بخشی از واقعیت بیرون هستیم. شما و من بخشی از واقعیت همین جهان ایرانی هستیم؛ پس میتوانیم با ابتکارات و خلاقیتها در دل واقعیت تلخ، اثر بگذاریم.
اگر بخواهم در یک جمله بگویم: جهان ایرانی در نیمه راه است. شما میتوانید راه باقیمانده را بهتر کنید و جهان ایرانی را ترمیم کنید. و برای توضیحش همان جمله را تکرار میکنم: «ایران با حروف کوچک نوشته میشود.» یعنی ایران را فقط تیترهای درشت و رخدادهای بزرگ نمیسازند؛ ایران را شبکههای اجتماعیِ کوچک، همسایگیها، نهادهای مدنی و صنفی، سازماندهی اجتماعی و توان جامعه برای بازسازماندهی خودش میسازد.
حمله مغول را همه به عنوان رخداد بزرگ تاریخ میشناسند؛ اما آنچه بعد از آن رخ داد،بازسازی فرهنگ و جامعه و تداوم تاریخی و خلاقیتهای فراوان، همان «حروف کوچک ایران» بود.
جانهایی که از دست رفتند حق انتخاب سرنوشت سیاسی و حق انتقاد داشتند
*بعد از اعتراضات دی ۱۴۰۴، با جامعهای داغدار و خانوادههایی داغدار مواجهیم و همچنین افرادی با معلولیتهای جدیِ آسیب به پا، آسیب به چشم و موارد دیگر. از نگاه شما این وضعیت چه بحرانهای تازهای میتواند ایجاد کند، بهویژه در نسبت میان حاکمیت و جامعهای که دچار این داغ و این آسیب شده است؟
شما درست میگویید. داغ و آسیب در چشم و جان و بدن و جانهایی که از دست رفت دیده شد؛ جوانهایی که پرپر شدند. هر یک از اینها یک انسان بودند؛ حق حیات داشتند، حق زندگی داشتند، امید خانواده بودند، سرمایه انسانی این سرزمین بودند، و حق اعتراض و حق انتخاب سرنوشت سیاسی و حق نقد و انتقاد داشت.
شکاف ملت و دولت بار کجی است که ترمیماش بسیار دشوار شده
اما درباره تاثیرات اتفاقات اخیر، مسلم است آثار زیانبار بسیار جدی بر جامعه گذاشته. نخست اینکه شکاف ملت و دولت را بیشتر کرد. شکاف ملت و دولت بار کجی است که با آن به مقصد نمیرسیم. این شکاف پیشتر هم وجود داشت، اما این رخدادها دهان شکاف را بازتر کرد و ترمیم آن بسیار دشوار شده است.
علاوه بر آسیبهای بدنی، آسیبهای روحی و ذهنی هم سنگین است. پیشتر احساس تبعیض، فساد و نابرابری وجود داشت؛ حالا به اینها احساسهای تلخ دیگری هم اضافه شده که به این سادگی ترمیم نمیشود. مشروعیت سیاسی لطمه بزرگی خورده، نیروی انسانی لطمه خورده، فرهنگ کار و تولید لطمه خورده، امید به آینده و ثبات و نظم اجتماعی لطمه خورده و اعتماد به نفس ملی لطمه خورده است.
و به نظر من یک لطمه بزرگ دیگر هم وارد شد: امید مردم به تغییرات اصلاحی، امید به رفرم و نیروهای میانی از میان رفت. اگر امیدی بود که ساختارها قابل ترمیم و اصلاحاند و میشود با راههای مسالمتآمیز بهبود ایجاد کرد، این امید هم آسیب دید و راههای مسالمتآمیز برای یک نسل سختتر و دشوارتر جلوه کرد. نتیجهاش میتواند رادیکالیزه شدن، قطبی شدن، و حتی میل به توسل به خشونت در بخشهایی از جامعه باشد.
جامعه به جای نیروهای درونی، چشمش به نیروهای بیرونی دوخته شده چون…
یکی از مخاطرات جدی این است که جامعه به جای نیروهای درونی، چشمش به نیروهای بیرونی دوخته شود؛ به جای حل مسائل در مقیاس ملی، فکرها به سمت معادلات جهانی و ورود بازیگران بیرونی برود. من خوشبین نیستم که بتوان از طریق نیروهای بیرونی مسائل را حل کرد؛ این دیدگاه من است. به عنوان یک محقق که سالها روی تاریخ ایران و مباحث اجتماعی کار کردهام، اطمینان دارم خشونت، توسل به نیروهای بیرونی، یا راهحلهای اقتدارگرایانه یکجانبه، راه پایدار نیست. تاریخ ما نشان میدهد بدون همهجانبهگرایی، گفتوگو، مذاکره، تغییرات مسالمتآمیز و همراهی نیروها، نتیجه مطلوب حاصل نمیشود.
اما دوباره برمیگردم به اصل حرفم: بازگشت به جامعه و مراقبت از جامعه. این اندوهها و آسیبها تنها از طریق تیمارداری و مراقبت اجتماعی، از طریق نهادهای حرفهای، صنفی، محلی، همسایگی و حلقههای دوستی قابل التیام است. من امروز دیدم دانشجویان چگونه دردها و نگرانیهایشان را با هم در میان میگذارند و از طریق گفتوگو به هم کمک میکنند. باید «غم بزرگ» را به «کار بزرگ» تبدیل کرد.
من مثال هم زدم، اگر امکان اعتراض در چارچوبی امن تعریف شود، بسیاری از هزینهها کاهش مییابد. خیابان آخرین پناه مردم است. در یک حکومت عقلانی و واقعگرا و عادل، بخش زیادی از مسائل باید پیش از رسیدن به خیابان حل شود: از مسیر رسانههای آزاد، شنوایی سیستماتیک، سیاستگذاری اخلاقی، انتخابات و گردش قدرت. اما حتی برای آن بخش باقیمانده هم باید امکان اعتراض تعریف شود.
انباشت فشار خطرناک است
من هفته گذشته دیدم که برای یک تجمعِ مناسبتی چه امکاناتی فراهم شده بود، از خدمات شهری تا امنیت و امکانات رفاهی. سؤال من این است: آیا برای هر تجمع و اعتراض هم حداقل میشود یک فضای امن، بدون تعرض، تعریف کرد که مردم بتوانند حرفشان را بزنند؟ در دنیا حتی در سازمانها و شرکتهای بزرگ، مکانهایی برای تخلیه فشار روانی و هیجانی تعریف میکنند، چون میدانند انباشت فشار، خطرناک است.
در نهایت، اگر بخواهم جمعبندی کنم: دفاع از جامعه، مراقبت از جامعه، تحکیم بنیانهای اجتماعی و ابتکارات اجتماعی بسیار مهم است و اگر سناریوی پراگماتیسم و ابتکارات درونی فعال شود، ایران امکانات زیادی دارد: حدود ۲۰ میلیون تحصیلکرده عالی، سرمایه انسانی رشد یافته، ایرانیان خارج از کشور بهعنوان بخشی از سرمایههای مالی و تخصصی و ارتباطی، سرمایههای نمادین و معنوی، سمنها و نهادهای مدنی و روزنامهنگاران و پژوهشگران همه و همه برای ایران هستند. اینها ذخایر جامعه ایراناند و میتوانند برای آینده پسانداز شوند تا جامعه به جای لغزیدن به وضعیت اردوگاهی، بتواند از گذرگاه بحرانی عبور کند.












