آهنگ On the Nature of Daylight؛ چرا این قطعه نماد اندوه در سینما شد؟

  • توسط: noxis_admin
آهنگ On the Nature of Daylight؛ چرا این قطعه نماد اندوه در سینما شد؟


برای مدت طولانی از زندگی‌ام، فکر می‌کردم ستون اصلی هر قطعه موسیقی «صدا» است؛ صدای انسانی که بیاید و احساس را اسم‌گذاری کند، جهت بدهد، و تکلیف شنونده را روشن کند. موسیقی بی‌کلام برایم چیزی شبیه یک جمله نیمه‌تمام بود؛ زیبا شاید، اما ناقص. زمان برد تا بفهمم بعضی احساس‌ها دقیقا به این دلیل ماندگار می‌شوند که هیچ‌کس آن‌ها را توضیح نداده است.

اولین بار که On the Nature of Daylight اثر Max Richter را شنیدم، حسی در من جابه‌جا شد که نتوانستم فوری برایش کلمه پیدا کنم. نه به این خاطر که قطعه پیچیده بود، بلکه برعکس: به طرز عجیبی ساده، کش‌دار و صبور بود. انگار موسیقی عجله‌ای برای رسیدن به مقصد نداشت. فقط می‌خواست بماند… و وادارت کند بمانی.

شاید به همین دلیل است که این قطعه در سال‌های اخیر زندگی مستقلی در سینما پیدا کرده. از Shutter Island تا Arrival و اخیرا فیلم Hamnet، فیلمسازها بارها به سراغش رفته‌اند؛ نه چون ملودی پرزرق‌وبرقی دارد، بلکه چون کیفیت نادری دارد: می‌تواند اندوه را بدون تحمیل، در فضا پخش کند. این موسیقی احساس را فریاد نمی‌زند؛ مثل مه می‌نشیند روی تصویر.

اما مسئله فقط سینما نیست. بعضی قطعه‌ها در یک مقطع تاریخی خاص، ناگهان شخصی‌تر شنیده می‌شوند. این روزها، وقتی دوباره به On the Nature of Daylight گوش می‌دهم، سخت است آن را صرفا یک قطعه مینیمال در نظر بگیرم. چیزی در تکرار آرامش، در اوج گرفتن تدریجی‌اش، و در آن فروکش بی‌تسکینش هست که با حال‌وهوای زمانه ما، با خستگی جمعی، با اضطراب معلق، با آن سایه مبهمی که همیشه گوشه افق ایستاده، بیش از حد خوب جور درمی‌آید.

این نوشته تلاشی است برای نزدیک شدن به این راز: اینکه ریشتر دقیقا چه ساخته، چرا سینما این‌قدر شیفته‌اش شده، و چرا برای بسیاری از ما، مخصوصا در این روزهای پرتنش، این قطعه دیگر فقط «موسیقی» نیست؛ بلکه تجربه‌ای است که انگار از بیرون بلند نمی‌شود، از درون ما پخش می‌شود.

موسیقی‌ای که از سکوت شروع می‌کند

تفسیر آهنگ On the nature of daylight

اگر بخواهیم صادق باشیم، On the Nature of Daylight از آن قطعه‌هایی نیست که با شکوه وارد اتاق شود. در را نمی‌شکند، توجه نمی‌طلبد، حتی خودش را معرفی هم نمی‌کند. آرام می‌آید و اگر حواست نباشد، چند ثانیه اول را اصلا متوجه نمی‌شوی. اما بعد، خیلی نامحسوس، می‌بینید فضا عوض شده است.

این شاید بزرگ‌ترین امضای Max Richter باشد: او به جای اینکه موسیقی را به سمت شنونده پرتاب کند، شنونده را آرام آرام به داخل موسیقی می‌کشد.

در On the Nature of Daylight همه چیز با یک توالی آکورد ساده شروع می‌شود. نه پیچیدگی هارمونیک خیره‌کننده‌ای در کار است، نه ریتمی که بخواهد خودش را به رخ بکشد. همان چند آکورد، با صبری تقریبا غیرمعمول، تکرار می‌شوند. اگر با ذهن عادت‌کرده به روایت‌های کلاسیک گوش بدهی، حتی ممکن است چند لحظه اول فکر کنید «خب که چی؟»

اما تله دقیقا همین‌جاست.

ریچر به جای اینکه انتظار تو را با تغییرات ناگهانی تحریک کند، روی همان انتظار سوار می‌شود. آکوردها تغییر نمی‌کنند، اما لایه‌ها کم‌کم اضافه می‌شوند. زهی‌ها آرام بالا می‌آیند، بافت ضخیم‌تر می‌شود، و قبل از اینکه بفهمی چه شده، قطعه تو را در خودش غرق کرده است.

معماری پنهان یک اندوه

اگر بخواهیم خیلی مکانیکی نگاه کنیم، آهنگ On the Nature of Daylight تقریبا لجوجانه مینیمال است. یک پیشروی هارمونیک ثابت، تکرار یکنواخت، و اوجی که بیشتر از دل انباشت تدریجی می‌آید تا تغییر ناگهانی. اما اگر فقط با عینک تئوری موسیقی به آن نگاه کنیم، اصل ماجرا را از دست می‌دهیم.

چیزی که این قطعه را خاص می‌کند، «کنترل عاطفی» بی‌رحمانه آن است. ریچر می‌داند دقیقا چه‌قدر باید صبر کند. چه‌قدر باید لایه اضافه کند. و مهم‌تر از همه: چه‌قدر باید اضافه نکند.

در بسیاری از قطعه‌های احساسی، آهنگساز وسوسه می‌شود زودتر به اوج برسد، زودتر احساس را آزاد کند، زودتر اشک را بگیرد. اما اینجا نه. اینجا انگار موسیقی عمدا خودش را نگه می‌دارد. مثل کسی که بغضش را فرو می‌دهد اما رها نمی‌کند.

دانلود آهنگ on the nature of daylight

برای همین است که وقتی قطعه بالاخره به قله عاطفی‌اش می‌رسد، حس نمی‌کنید با یک اوج نمایشی طرف هستید. بیشتر شبیه لحظه‌ای است که ناگهان می‌فهمی مدتی است داری نفس را سنگین می‌کشی.

وقتی موسیقی بوی بحران می‌دهد

یک حقیقت ناخوشایند درباره بعضی قطعه‌ها وجود دارد: آن‌ها انگار منتظر زمانه‌های بد ساخته شده‌اند. نه اینکه آهنگساز پیشگویی کرده باشد، بلکه چون موسیقی به نقطه‌ای از تجربه انسانی دست می‌زند که متاسفانه در دوره‌های بحران واضح‌تر شنیده می‌شود.

On the Nature of Daylight دقیقا چنین قطعه‌ای است.

شاید این تصادفی نباشد که این اثر اولین بار در آلبوم The Blue Notebooks منتشر شد؛ پروژه‌ای از Max Richter که در واکنش به فضای جنگ عراق شکل گرفت. از همان ابتدا، DNA این موسیقی با نوعی سوگواری خاموش گره خورده بود. نه سوگواری پر سر و صدا؛ آن نوع آرام و خزنده‌ای که دیرتر سراغت می‌آید اما عمیق‌تر می‌نشیند.

وقتی امروز به قطعه گوش می‌دهیم، مخصوصا اگر اخبار را دنبال کرده باشیم، سخت است این پیش‌زمینه تاریخی را نادیده بگیریم. این موسیقی درباره یک فاجعه مشخص نیست و دقیقا به همین دلیل، برای فاجعه‌های مختلف جواب می‌دهد.

اندوهی که جغرافیا نمی‌شناسد

اگر تجربه شنیدن این قطعه در سال‌های آرام‌تر زندگی‌ات را با امروز مقایسه کنیم، احتمالا یک تفاوت ظریف حس می‌شود. همان آکوردها هستند، همان سازها، همان اوج تدریجی. اما چیزی در دریافت ما عوض شده است.

این روزها برای خیلی از ایرانی‌ها، شنیدن On the Nature of Daylight دیگر صرفا یک تجربه زیبایی‌شناسانه نیست. تکرار یکنواختش، آن تعلیق کش‌دارش، و مهم‌تر از همه آن فروکش بدون رهایی‌اش، عجیب آشنا به نظر می‌رسد.

چون ما هم مدتی است در نوعی تعلیق زندگی می‌کنیم. نه در آرامش کامل. نه در انفجار قطعی. بلکه در فاصله‌ای فرساینده بین این دو.

اندوه، خستگی مزمن جمعی و آن سایه مبهم که هر از گاهی پررنگ‌تر می‌شود، باعث شده این قطعه برای بسیاری از شنونده‌های ایرانی رنگ تازه‌ای بگیرد. ریشتر درباره ایران ننوشته؛ اما موسیقی خوب لازم نیست درباره تو نوشته شده باشد تا تو را پیدا کند.

اگر دقت کنید، On the Nature of Daylight بیشتر از اینکه درباره «وقوع» تراژدی باشد، درباره آگاهی از آن است. درباره لحظه‌ای که هنوز همه چیز فرو نریخته، اما می‌دانی ترک‌ها شروع شده‌اند.

این دقیقا همان کیفیتی است که فیلمسازها را جذب می‌کند و همان چیزی که باعث می‌شود در زمانه‌های پراضطراب، شنیدن قطعه ناگهان شخصی‌تر شود. موسیقی مدام بالا می‌آید، اما انفجار نمی‌دهد. اوج می‌گیرد، اما رهایی کامل نمی‌دهد. و در پایان، به جای تسکین، یک خلأ آرام به جا می‌گذارد.

آهنگ غمگین بی کلام

این الگوی احساسی، اگر بی‌رحمانه صادق باشیم، خیلی شبیه تجربه زیستن در دوره‌های بی‌ثبات است.

چرا فیلمسازها نمی‌توانند ولش کنند؟

فیلمسازها سال‌ها دنبال موسیقی‌ای بوده‌اند که بتواند اندوه را بدون سانتی‌مانتال شدن منتقل کند. بسیاری از قطعه‌ها یا زیادی احساس را هل می‌دهند، یا آن‌قدر خنثی‌اند که اصلا اثر نمی‌گذارند. On the Nature of Daylight دقیقا در آن نقطه نادر بین این دو ایستاده.

به همین دلیل است که وقتی در Arrival می‌شنویمش، صحنه صرفا غمگین نمی‌شود؛ عمق پیدا می‌کند. یا در Shutter Island، موسیقی فقط همراه تصویر نیست؛ انگار دارد زیر پوست روایت حرکت می‌کند. این قطعه یک کار حیاتی برای تصویر انجام می‌دهد؛ فضا را «باز» می‌کند. به جای اینکه به تماشاگر بگوید چه احساسی داشته باشد، یک خلأ عاطفی می‌سازد که تماشاگر خودش آن را پر کند. و هیچ چیز برای سینما ارزشمندتر از این نیست.

شاید یکی از دلایلی که استفاده از این قطعه در Arrival این‌قدر ماندگار شد همین بود: آنجا هم ما با دانستن یک فاجعه زندگی می‌کنیم، نه صرفا با وقوعش. موسیقی ریشتر استاد ثبت همین «دانستن دردناک» است. و وقتی امروز، بیرون از فضای فیلم، دوباره به این قطعه گوش می‌دهیم، مرز بین تجربه سینمایی و تجربه زیسته کمی تار می‌شود. ناگهان می‌بینی همان کیفیت مه‌آلودی که قرار بود فقط روی پرده اثر بگذارد، دارد در زندگی واقعی هم پژواک پیدا می‌کند. این شاید قدرتمندترین و در عین حال نگران‌کننده‌ترین ویژگی On the Nature of Daylight باشد: این قطعه منتظر می‌ماند تا جهان دوباره به اندازه کافی غمگین شود و بعد… دوباره معنا پیدا می‌کند.

اندوهی که دنبال مخاطب راه می‌افتد

بعضی موسیقی‌ها را می‌شود شنید و رد شد. On the Nature of Daylight از آن‌ها نیست. این قطعه مزاحم نیست، اما سمج است. آرام وارد می‌شود و بعد، اگر در زمانه درستی گوشش داده باشی، جایی در پس‌زمینه ذهن لنگر می‌اندازد.

شاید چون ریشتر به جای ساختن یک «داستان»، یک «فضای احساسی» ساخته. داستان‌ها تمام می‌شوند. فضاها نه. برای همین است که این قطعه در دوره‌های مختلف زندگی آدم معناهای تازه می‌گیرد. یک بار فقط زیباست. بار دیگر غمگین. و گاهی، در زمانه‌های خاص‌تر، بیش از حد واقعی به نظر می‌رسد.

این روزها، برای خیلی از ما، شنیدن این قطعه شبیه نگاه کردن به افقی است که هنوز روشن نشده، اما تاریکی‌اش هم قطعی نیست. همان تعلیق کش‌داری که موسیقی با صبر بی‌رحمانه‌ای نگهش می‌دارد.

عنوان قطعه هنوز هم کمی فریبنده است. «درباره ماهیت نور روز» بیشتر شبیه وعده روشنایی به نظر می‌رسد. اما تجربه شنیدن اثر چیز دیگری می‌گوید. این موسیقی بیشتر شبیه ایستادن در آستانه نور است؛ لحظه‌ای قبل از روشن شدن کامل هوا، یا شاید لحظه‌ای بعد از اینکه فهمیده‌ای روشنایی آن‌قدرها هم نزدیک نیست. و شاید همین ابهام است که On the Nature of Daylight را این‌قدر ماندگار کرده؛ در سینما، در هدفون‌های شخصی، و در زمانه‌هایی که آدم‌ها بیشتر از همیشه دنبال چیزی می‌گردند که حال مبهمشان را بدون شعار توضیح دهد. بعضی قطعه‌ها فقط شنیده می‌شوند. بعضی‌ها فهمیده می‌شوند. و تعداد کمی… در زمانه‌های خاص، ناگهان به آینه تبدیل می‌شوند. این یکی از همان‌هاست.

منبع

  • اشتراک گزاری:

مطالب مرتبط

ارسال نظر

شما اولین نفری باشید که در مورد پست مربوطه نظر ارسال میکنید...
شبکه های اجتماعی ما