جنگ 5 ساله چطور پوتین را به چالش کشید؟ | آینده نامطمئن اما قابل پیشبینی اوکراین
به گزارش اقتصادنیوز، جنگ میان روسیه و اوکراین که با تهاجم گسترده مسکو در سال ۲۰۲۲ شروع و سپس به جنگی تمام عیار بدل شد، وارد پنجمین سال خود می شود. این جنگ طولانیترین و بزرگترین جنگ متعارف اروپا از زمان جنگ جهانی دوم محسوب می شود.
در حقیقت، آنچه در ابتدا بهعنوان عملیاتی سریع برای فروپاشی دولت اوکراین تصور میشد، به تدریج به نبردی فرسایشی، پیچیده و چندلایه تبدیل شد که پیروزی نظامی قاطع در آن، برای هیچیک از طرفین ممکن نیست.
جنگ؛ آزمون بلند مدت اراده و توان اقتصادی
پیتر سلزکاین و جاشوا شیفرینسون در فارنافرز نوشتند: در چنین شرایطی، تحلیل جنگ بیش از گذشته به دو محور اساسی گره خورده است؛ نخست تحولات میدانی و منطق فرسایشی جنگ و دوم مسئله سیاسی تعیین مرزها و امکان دستیابی به یک صلح پایدار.
ترکیب این دو بعد نشان میدهد که جنگ نه فقط رقابتی برای تصرف سرزمینها، بلکه آزمونی بلندمدت از اراده، توان اقتصادی و ظرفیت انطباق راهبردی هر دو طرف است.

اشتباه محاسباتی پوتین
روزهای اول جنگ با تلاش روسیه برای پیشروی سریع، محاصره پایتخت و فروپاشی ساختار سیاسی اوکراین آغاز شد. این طرح بر مجموعهای از فرضیات نادرست چون ضعف مقاومت اوکراین، سرعت فروپاشی سیاسی و توانایی نیروهای روسیه در اجرای عملیات برقآسا استوار بودند؛ اما در عمل، هیچیک از این فرضیات محقق نشدند.
نیروهای روسیه در اطراف کییف متوقف شدند و با مقاومت شدید مواجه گشتند. همزمان اوکراین توانست تا حمایت اطلاعاتی، تسلیحاتی و سیاسی گستردهای را از غرب جذب کند.
شکست اولیه روسیه، جنگ را وارد مرحله دوم کرد؛ مرحلهای که مسکو با بسیج نیروی شدید، افزایش تولید نظامی و تغییر تاکتیکها، خود را آماده جنگی طولانی کرد.
افزایش هزینههای دفاعی
از سال ۲۰۲۳ به بعد، جنگ ماهیتی موضعی و فرسایشی یافت. خطوط تماس به شبکهای از مواضع دفاعی، میدانهای مین و سامانههای نظارتی تبدیل شد و پیشرویها بهطور معمول، در مقیاس بسیار محدود و با هزینههای سنگین انسانی همراه شد. این تحولات نشاندهنده تغییر بنیادین در منطق جنگ بود؛ چرا که سرعت و غافلگیری جای خود را به استقامت، انطباق و مدیریت منابع دادند.
انقلاب فناوری پهپادها
یکی از ویژگیهای بارز این جنگ، نقش گسترده فناوریهای نوین و بهویژه پهپادها، در میدان نبرد است. پهپادهای شناسایی و تهاجمی به ابزار اصلی کشف و انهدام اهداف تبدیل شدهاند و امکان تمرکز نیروهای بزرگ را بهشدت محدود کردهاند.
با این حال، این تحول فناورانه به معنای تغییر کامل ماهیت جنگ نیست. نیروهای دو طرف همچنان با مشکلات کلاسیک جنگهای متعارف مواجهاند. مشکلاتی چون کمبود نیروی انسانی، نیاز به مهمات، چالشهای فرماندهی و کنترل، و فشارهای اقتصادی همچنان وجود دارند. به بیان دیگر، فناوری جنگ را پیچیدهتر کرده است اما منطق بنیادین آن، یعنی فرسایش منابع و توان، همچنان پابرجاست.

رقابت در فرسایش توان اقتصادی و انسانی
با طولانی شدن جنگ، هدف راهبردی اوکراین بیش از پیش بر فرسایش توان روسیه متمرکز شده است. کییف میکوشد تا با افزایش تلفات انسانی نیروهای روس، حمله به زیرساختهای انرژی و افزایش هزینههای اقتصادی، جنگ را برای مسکو غیرقابلتحمل کند.
در مقابل روسیه نیز تلاش میکند تا با فشار نظامی مستمر و حملات به زیرساختهای حیاتی اوکراین، و همچنین امید به فرسایش اراده سیاسی غرب، توازن جنگ را به سود خود تغییر دهد.
با وجود این رقابت فرسایشی، هیچیک از طرفین موفق به کسب برتری قاطع نشدهاند. روسیه از نظر نیروی انسانی و منابع نظامی برتری نسبی دارد، اما این مزیتها به پیشروی سریع یا دستاوردهای سیاسی تعیینکننده منجر نشدند. اوکراین نیز توانسته خطوط دفاعی خود را حفظ کند، اما با چالشهای جدی در زمینه نیروی انسانی و پایداری اقتصادی مواجه است.
اهداف آرمانی روسیه و اوکراین واقعبینانه نیست
در جنگی که ماهیت فرسایشی دارد، تغییرات سرزمینی شاخص ناقصی برای سنجش موفقیت نظامی محسوب میشود. پیشرویهای روسیه در طی سالهای اخیر اگرچه قابلتوجه بوده است، اما تنها بخش کوچکی از خاک اوکراین را شامل می شود که همین بخش هم با هزینههای بسیار بالا تصرف شده است.
این واقعیت نشان میدهد که حتی در صورت ادامه جنگ، دستیابی به اهداف حداکثری بازپسگیری کامل سرزمینها یا تسلط کامل بر اوکراین، برای هیچکدام واقعبینانه نیست. در نتیجه، مسئله صلح و تعیین مرزها به موضوعی اجتنابناپذیر در تحلیل آینده جنگ تبدیل شده است.
تغییر مرزها لزوما به معنای تسلیم نیست
از نخستین روزهای جنگ تاکنون، اصل تمامیت ارضی در مرکز گفتمان اوکراین و حامیان غربی آن قرار داشته است. با این حال شکاف میان ادعاهای حقوقی و واقعیتهای میدانی بهتدریج آشکارتر شده است. روسیه اکنون کنترل بخشهای وسیعی از مناطق شرقی و جنوبی اوکراین را در اختیار دارد و توازن نظامی به گونهای تغییر یافته که بازپسگیری کامل این مناطق در کوتاهمدت بعید به نظر میرسد.
مخالفان شناسایی رسمی مرزهای جدید استدلال میکنند که چنین اقدامی نظم بینالمللی را تضعیف میکند و مهاجمان را تشویق خواهد کرد. با این حال، تجربه تاریخی نشان میدهد که تغییر مرزها پس از جنگ، حتی در دوره پس از ۱۹۴۵، چندان هم غیرمعمول نبوده است. نظام بینالمللی اغلب توانسته این تغییرات را جذب کند، چرا که در نهایت توازن قدرت بیش از اصول حقوقی تعیینکننده بوده است.

بازتعریف مفهوم پیروزی در جنگ
در گزارش دیگری از فارنافرز، مایکل کافمن نوشته است:
هدف اصلی اوکراین در آغاز جنگ، حفظ استقلال سیاسی و جلوگیری از فروپاشی دولت بود؛ هدفی که اکنون تا حد زیادی تحقق یافته است. اوکراین توانسته حاکمیت خود را حفظ کند، پیوندهای خود با اروپا را تقویت نماید و از تبدیل شدن به یک دولت تابع روسیه جلوگیری کند.
در این چارچوب، محدود کردن معنای پیروزی به بازپسگیری کامل سرزمین، تصویری غیرواقعبینانه است. چرا که حفظ استقلال و تثبیت جایگاه بینالمللی دستاوردهایی هستند که حتی در صورت تغییر مرزهای رسمی نیز باقی میمانند.
اختلافات باید از راههای حقوقی حلوفصل شوند
در این میان، تحلیلهای راهبردی نشان میدهند که حلوفصل حقوقی اختلافات سرزمینی میتواند احتمال جنگهای آینده را کاهش دهد. اختلافات مرزی از مهمترین عوامل بروز جنگهای میان دولتها هستند، در حالی که تعیین مرزهای رسمی اغلب به ثبات بلندمدت منجر شده است.
شناسایی رسمی خطوط کنترل میان روسیه و اوکراین میتواند چندین پیامد مهم داشته باشد؛ از کاهش احتمال درگیریهای ناخواسته و تسهیل سازوکارهای بازدارندگی گرفته، تا ایجاد شرایط مناسب برای بازسازی اقتصادی اوکراین. همچنین، شفافیت حقوقی مرزها میتواند روند سرمایهگذاری خارجی و ادغام اقتصادی این کشور در اروپا را تسهیل کند.
آینده نامطمئن اما قابل پیشبینی اوکراین
با ورود جنگ به پنجمین سال خود، روشن است که این منازعه بیش از آنکه جنگی برای تصرف سرزمین باشد، رقابتی برای دوام ارادهها و توان اقتصادی است. روسیه با وجود منابع گسترده، با فشارهای مالی و انسانی فزاینده مواجه است. اوکراین نیز با خستگی اجتماعی، کمبود نیروی انسانی و وابستگی به حمایت خارجی روبهروست.
در چنین شرایطی، نتیجه جنگ نه به یک نبرد تعیینکننده، بلکه به روندی تدریجی از فرسایش و تغییر توازن قدرت وابسته خواهد بود.
محتملترین مسیر صلح پذیرش واقعیتها است
تحلیل همزمان تحولات نظامی و سیاسی نشان میدهد که شکاف میان ادعاهای حقوقی و واقعیتهای میدانی، به مانعی جدی برای پایان جنگ اوکراین تبدیل شده است. تداوم این شکاف خطر تجدید درگیری را افزایش میدهد و بازسازی اقتصادی اوکراین را دشوار میسازد.
از این رو، محتملترین مسیر دستیابی به صلح پایدار توافقی خواهد بود که در آن هر دو طرف واقعیتهای میدانی را بپذیرند و از ادعاهای حقوقی فراتر از کنترل واقعی خود چشمپوشی کنند. چنین توافقی، اگرچه با آرمانهای اولیه فاصله دارد، اما میتواند زمینهساز ثبات بلندمدت، بازسازی اقتصادی و کاهش احتمال جنگهای آینده باشد.












